تبليغاتX
یادداشت

هوا طرح پذير شد

 

اين روزها هوا چنان رو به گرمي گذاشته كه اگر بادي كه هر از گاهي از سمت‌هاي مختلف و در جاهاي متفاوت به آدم مي‌رسد، نمي‌وزيد، معلوم نيست چه بلايي بر سر ما مردمان بي‌نوا و كم نوا مي‌‌آمد.

طرح مبارزه با بد حجابي هم در راستاي همين گرم شدن ناگهاني هوا و همچنين در راستاي برعكس عمل كردن همه طرح‌ها مدتي است كه كمي سرد شده و به نظر مي‌رسد قرار است مثل بقيه طرح‌هاي مهم و مردم پسند نفس‌هاي آخرش را بزند.

پيش بيني مي‌كنيم علت شل شدن اين طرح عوامل زير باشد:

1- تعدادي از بانوان محجبه كه براي آموزش حجاب مجبور بودند تا نوك دماغ لباس به تن كنند و بعد با زباني ملايم به نصحيت خواهران بدحجاب و كم حجاب بپردازند وقتي ديدند هوا دارد گرم مي‌شود دست از كار كشيدند. آنها گفتند ما يا بايد تا نوك دماغ لباس بپوشيم يا با زبان ملايم با بدحجاب‌ها حرف بزنيم. وقتي هم از آنها پرسيده شد چرا هر دو كار را نمي‌كنيد جواب دادند پس كي بدحجاب‌ها را كتك بزند.

2- زنان محجبه در حالي كه تا نوك دماغ لباس پوشيده بودند خواستند به آنها اجازه داده شود در هواي گرم به جاي چادر با مانتو به ارشاد بپردازند. وقتي از آنها پرسيده شد خب آنوقت چه كساني را ارشاد مي‌كنيد جواب دادند زنان و دختراني را كه با لباس زير بيرون مي‌آيند ارشاد مي‌كنيم.

پس از دقايقي، اين بانوان محجبه در حالي كه به جواب قبلي خود بسيار فكر كرده بودند به اين نتيجه رسيدند كه چون هيچ دختر يا زني با لباس زير بيرون نمي‌آيد پس ديگر لازم نيست طرح ادامه پيدا كند و وقتي طرح ادامه پيدا نكند يعني اينكه در جامعه بد حجاب وجود ندارد و اين يعني اينكه طرح، جواب مثبت داده است.

3- برخي از مردان وقتي زنانشان را كه تا نوك دماغ لباس پوشيده بودند و در خيابان مشغول ارشاد بدحجاب‌ها بودند، نشناختند، به آنها متلك گفتند و همين باعث شد تا آمار دعواهاي خانوادگي در دادگاه‌هاي خانواده پس از آغاز طرح به طور چشم‌گيري افزايش پيدا كند. بعد هم قرار شد براي اينكه شوهران اين اشتباه را دوباره تكرار نكنند، همسرانشان ديگر تا نوك دماغ لباس نپوشند و به همان شكل قبلي بازگردند و چون با آن شكل ديگر نمي‌شد كسي را ارشاد كرد، طرح شل شد.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:34 توسط راوی |

بهار مي‌آيد

 

پرده اول

عيد نزديك است. اما بويي به جز دود و صدايي به‌جز بوق ماشين‌ها شنيده نمي‌شود.

پرده دوم

هنوز 10 روز تا عيد مانده، حقوق، عيدي و پاداش را ريخته‌اند به حساب، همه عابر بانك‌ها خراب است، كارمندي كه انگار ارث پدرش را از تو طلبكار است مي‌گويد پول نقد نداريم. فقط چك مسافرتي است.

پرده سوم

پياده رو‌ دارد از جمعيت مي‌تركد. مغازه‌ها شلوغند، بهترين بازيگر‌ها را مي‌تواني در مغازه‌هاي پر از آدم ببيني، عجب كاسب خوبي، همين امروز شلوار 5 هزار توماني را 30 هزار تومان خريدم، حداقل مي‌شه پز داد كه ترك اصله، فقط دوختش ايرانيه.

پرده چهارم

اعصاب همه خراب است، ترافيك غوغا مي‌كند، كنار خيابان جمعيت ايستاده، تاكسي‌هاي خالي يكي بعد از ديگري رد مي‌شوند، گوش راننده‌ها فقط يك چيز را مي‌شنود «دربست».

پرده پنجم

برنامه‌ سفر كامل است، فقط مي‌خواهي هر چه زودتر از اين خراب شده بزني بيرون. موبايلت زنگ مي‌خورد، ميهمان راه دور داري

پرده ششم

هنوز عيد نشده، حالت از هر چه شلوغي است به هم مي‌خورد، ملت انگار به جان هم افتاده‌اند، هر كس به نوعي مي‌خواهد آن يكي را چپاول كند، برنامه‌هايت جور در نمي‌آيد، همه چيز گران‌تر از آني هست كه فكر مي‌كردي، اسكناس‌هاي 5 هزار توماني هم آمده‌اند، حالا بايد به جاي 2 هزار توماني، 5 هزارتوماني عيدي بدهي

پرده هفتم

چند دقيقه تا تحويل سال نو مانده، خيابان‌ها خلوت و آرام شده‌اند،‌ مردم با هم مهربانند، هوا بد جوري دل‌انگيز شده دلت مي‌خواهد زمان بايستد و هيچ وقت سال نو شروع نشود.

پرده هشتم

يك هفته از عيد گذشته، دارايي‌ات ته كشيده، هنوز عابر بانك‌ها خراب است، مانده‌اي تا آخر عيد را چطوري سر كني، ميهمان جديد مي‌رسد، خر بيار و باقالي بار كن

پرده نهم

اولين روز كاري در سال جديد،‌ پشتت حسابي باد خورده، هوا خواب آور است، يادش بخير روزهاي قبل اين موقع يا خواب بودي يا مشغول چرت زدن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:0 توسط راوی |

حرف هاي سرهنگ!

 

خب بالاخره مشكل وحشت از كركس ها هم حل شد و از اين به بعد همه خانم هاي محترم و غير محترم  مي توانند با خيال راحت سوار تاكسي و ماشين هاي مسافر كش شوند بدون اينكه نگران كساني مثل كركس ها ، خفاش ها و كفتار ها باشند.

اخيرا سرهنگ تواضعي، مديركل مبارزه با جرايم جنايي پليس آگاهي نيروي انتظامي كه خواست نامش فاش نشود طي يك عمليات استشهادي اعلام كرد كه بانوان بايد در صورت استفاده از خودروهاي مسافركش از يك نفر همراه استفاده كنند تا از سوي رانندگان مسافر كش مورد تعرض قرار نگيرند.

اين خبر هنوز از زبان سرهنگ خارج نشده بود كه همه رانندگان مسافر كش مقيم مركز از خوشحالي شيشه هاي ماشين را تا آخر بالا كشيدند و با گذاشتن آهنگ « منو اين همه خوشبختي محاله » شروع به رقص و پايكوبي كردند.

براي اينكه شما خواننده عزيز از علت خوشحالي راننده ها آگاه شويد نكات زير يادآوري مي شوند.

1- در نظر بگيريد يك دختر مدرسه اي مي خواهد ساعت 7 صبح براي رفتن به مدرسه از خانه خارج شود. او كه چند ساعت پيش همه خبرهاي سايت ايسنا را چك كرده و مي داند كه حرف هاي سرهنگ مانند كارهايش حتما دليلي دارد و بيراه نيست(!) از مادرش مي خواهد همراه او بيايد تا با خيال راحت سوار ماشين مسافر كش شود.  چند دقيقه بعد وقتي آنها به در مدرسه مي رسند، مادر دختر مي بيند كه اگر دخترش از ماشين پياده شود، براي برگشت به خانه كسي نيست كه همراه او سوار ماشين شود، بنابراين دوباره با دخترش سوار ماشين شده و به خانه بر مي گردد و بعد از اينكه به خانه رسيدند باز مي بيند كه دخترش  نمي تواند به تنهايي به مدرسه برود و باز با او سوار ماشين مي شود و وقتي به مدرسه رسيدند باز مي بيند....

خب معلومه كه اين كار موجبات خوشحالي مسافركش ها را فراهم آورده  و باعث مي شود آنها با آهنگ « منو اين همه خوشبختي محاله» شروع به پايكوبي كنند.

 2- مسافر كشان با سوار كردن خواهر يا همسر خود مي توانند كاري كنند كه هميشه مسافر داشته باشند. آنها فقط كافي است پس از سوار كردن خواهر يا همسر خود، مقابل هر زني كه رسيدند از او بخواهند كه به عنوان همراه خواهر يا همسرشان سوار ماشين شوند و مطمئن باشند كه آن زن حرف هاي سرهنگ را شنيده و با درخواست آنان موافقت مي كند. با اين روش مسافركشان محترم مي تواند پس از رسيدن به مقصد كرايه خواهر يا همسر خود را نيز از آن زن بگيرند و كلي حال كنند.

3- اين حرف سرهنگ علاوه بر كمك به راننده ها باعث اشتغال زايي نيز مي شود. از اين به بعد زناني كه در كنار خيابان آدامس يا جوراب مي فروشند مي توانند به عنوان «همراه بانوان تنها» سوار ماشين هاي مسافر كش شده و علاوه بر سواري مجاني از بانوان تنها حق الزحمه نيز دريافت كند.

4- ماموران پليس هم از اين حرف سرهنگ بي نصيب نخواهند شد. تصور كنيد 4 زن همزمان سوار يك ماشين مسافركش شوند. حالا چه كسي مي تواند ثابت كند كه چه كسي همراه چه كسي بوده است. عجب گيس كشوني راه مي افتد.

اما سرهنگ كه از اين اظهار نظر خود حسابي به وجد آمده است، مي خواهد به زودي همين نظريه را درباره بانواني كه سوار موتورسيكلت هاي مسافر كش مي شوند نيز ارايه دهد.    

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:25 توسط راوی |

« این مطلبو یکی از دوستان برایم فرستاد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد»

 

نامه مادر گضنفر به گضنفر

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز  800-900  نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.

قربانت .. مادرت.

راستي:‌ گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:25 توسط راوی |

اين هم عكسي از يك كانديداي ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 16:25 توسط راوی |

طاهره خانم

 

چه فرقي مي كند ماشيني كه سوار مي شوي راننده‌اش مرد باشد يا زن. مهم اين است كه تو مي خواهي يك مسير را سريعتر طي كني و براي او هم مهم كرايه اي است كه از تو مي‌گيرد.

با همه اين فكر‌ها بود كه آن روز سوار پيكان قراضه اي شدم كه راننده‌اش يك زن بود.  شايد تنها تفاوتي كه او با ديگر راننده هاي زن داشت سنش بود. دقيقا نمي دانم چند ساله بود. وقتي از خودش پرسيدم جواب داد: حدس بزن.

شنيده بودم كه زن‌ها به نظر مردم نسبت به سنشان حساسند. براي همين سر دوراهي گير كردم. صورت پر از چين و چروك و دست هايي كه مرا ياد مادربزرگم مي انداخت خبر از سال‌هاي دور جواني پيرزن مي داد، اما شايد همه اين‌ها به خاطر  زندگي سخت و كار زياد اتفاق افتاده بود. مي دانستم كه خيلي ها به خاطر فشار زندگي شكسته مي شوند و به همين خاطر از روي قيافه نمي توان سن آنها را حدس زد.

هر چه با خودم كلنجار رفتم نتوانستم جوابي براي حدسي كه نه سيخ را بسوزاند و نه كباب را پيدا كنم تا اينكه مردي كه در صندلي جلو نشسته بود به كمكم آمد.

« فكر كنم 60 ، 65 سال را داشته باشي» . اين همان جوابي بود كه به كمكم آمد، آن هم از زبان مسافر جلويي.  خيالم راحت شد و سعي كردم از زبان راننده چيزهاي بيشتري بشنوم. آن لحظه به نظرم آمد زني كه با اين سن و سال مسافركشي مي كند حرف هاي جالبي براي گفتن دارد. خوشبختانه مسافر جلويي كمك خوبي براي من بود تا دست آخر به عنوان يك فضول، يا سوسولي كه مثلا مي خواهد بگويد « واي عجب زندگي عجيبي داشتيد مادر» شناخته نشوم.

                                                 ************

«طاهره خانم» درست دو برابر پيكان قراضه اش سن دارد. البته زماني كه او اين پيكان را خريد كاملا نو و تر و تميز بود و به گفته خودش همين الان هم موتورش حرف نداره و نبايد گول ظاهر قراضه‌اش را خورد. او هر روز صبح با هزار صلوات و تنها يك استارت ماشينش را روشن مي كند و پرسه زن خيابان هاي تهران مي شود تا يك لقمه نان حلال به سر سفره اش ببرد.

« حقوق بازنشستگي آنقدر نيست كه كفاف خرج خانواده پر جمعيت منو بده و شوهر خدا بيامرزم تنها چيزي كه واسه من  به يادگار گذاشته 7 توله ماده است كه همگي شوهر مي خوان. اين روزها هم هيچ خري پيدا نمي شه كه بي جهاز و بند و بساط به سراغ  دخترا بياد و شرشونو كم كنه»

طاهره خانم خيلي راحت حرف مي زند. شايد اگر تنها مسافر او بودم هيچ وقت هوس شنيدن خاطراتش به سرم نمي زد. اما مردي كه در صندلي جلو نشسته بود با شنيدن اين كلمات كلي حال مي كرد و به زندگي خودش مي شاشيد تا بتواند به زندگي طاهره خانم بريند.

درست نفهميدم كه طاهره خانم بازنشسته كجاست.  فقط اين را بگويم كه او از قبل از انقلاب در هتل آزادي كار مي كرد و در آنجا مهماندار بود.

« اون روزها فرح پهلوي هر از گاهي به هتل مي اومد. آدم خوبي بود. هر وقت سر و كله‌اش پيدا مي شد، نون ما توي روغن بود. خدا بيامرزه او روزها رو. من حقوق خوبي مي گرفتم و واسه همين كمر شوهرم به حقوق من گرم بود. بچه پشت بچه و تنها چيزي كه او خدا بيامرز بلد بود اين بود كه شبا توي كافه‌ها ساز عربده هاي مستانشو كوك كنه و بعد تو خيابونا هرز بره تا خود صب.»

اوايل سال 59 بود كه طاهره خانم بازنشست شد و با پيكاني كه از 7 سال پيشتر خريده بود مسافركشي را شروع كرد. در آن سال هتل آزادي تنها فرقي كه كرده بود اين بود كه به جاي فرح پهلوي آقاي..........هر از گاهي به آنجا سر مي زد.  

در همان سال‌ها بود كه صبح يك روز پاييزي جسد شوهر طاهره خانم كنار جوي آبي در منطقه.........پيدا شد و در همان سال ها بود كه اولين خواستگار دختران او به خانه اش رفت. حالا طاهره خانم تنها هدفي كه دارد سر سامان دادن به زندگي دو دختري است كه در خانه دارد و مي‌خواهد قبل از آنكه بوي ترشيده شدن آنها محل را بردارد، هر دوي آنها را به خانه بخت بفرستد.

حرف هاي طاهره خانم كه به اينجا رسيد، ما به ميدان امام حسين رسيده بوديم و پس از آنكه طاهره خانم به جاي كرايه 150 توماني 200 تومان از من گرفت،‌ از ماشين پياده شدم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 17:48 توسط راوی |

استفاده بهينه از وبلاگ

 

اين وبلاگ هم چيز جالبيه. جاي خوبيه براي اينكه حرص كسي رو در بياري. خودنمايي كني يا بگي كه مثلا چه كاره اي. مخصوصا براي آدماي ترسو كه نمي تونن رودررو نظر و عقيدهشون رو نسبت به كسي بيان كنند. براي همين براي هر چه سوء استفاده بهتر از اين امكان مجازي بد نيست توصيه هاي زير را مطالعه كنيد.

1-    وقتي مي خواهيد به دوست يا همكار خود كه هر روز او را مي بينيد و هيچ وقت قبولش نداريد بگوييد كه « تو هيچي نيستي» ، وارد وبلاگ او شده و هر چه مي خواهد دل تنگتان دري وري بنويسيد.

2-    اگر از دوست «دختر» يا « پسر» خود جدا شده ايد مطمئن باشيد كه او براي آگاهي از اوضاع شما يواشكي هم كه شده به وبلاگ شما سركشي مي كنه پس براي اينكه حرص او را در بياريد هميشه در وبلاگتان بنويسيد كه:  به زودي قصد ازدواج داريد و قرار است مثلا با فلاني كه خيلي با شعوره و از بقيه بيشتر مي فهمه ازدواج كنيد. بعد هم خودتان كلي كامنت براي خودتان  بگذاريد با اسامي مختلف و با اين عناوين كه  مبارك باشه، خوشحالم  از اينكه بالاخره تصميم درست زندگيت رو گرفتي، بابا اون دختره « يا پسره » كي بود كه باهاش بودي، مگه جونت رو از سر راه آورده بودي كه باهاش دوست بودي . خيلي خوب شد كه اين تصميم رو گرفتي.

 و يا اينكه از طرف پدر و مادرتان كامنت بگذاريد كه پسرم « يا دخترم» حالا كه بهترين انتخاب زندگيت رو كردي شش دانگ خانه و مغازه و زمين نياوران را به نامت مي كنم برو و خوش باش. و در آخر هم هميشه سفرنامه اي درباره رفتن با نامزد خود به سفر به دور دنيا«‌ يعني رفتن به دربند يا دركه و يا ديدن حمام قاجار»  در وبلاگتان بنويسيد و در آخر آن سعي كنيد نشان دهيد كه در اين سفر آدم خيلي ولخرجي بوديد و حسابي به نامزدتان حال داده ايد و مطمئن باشيد كه از اين طريق يك بمب يك تني زير نامزد قبلي تركانده ايد.

3-    اگر مي خواهيد خود را يك نويسنده عالي يا شاعر خوب جلوه دهيد مي توانيد جمله هاي ديگران« فلاسفه، شعرا، نويسندگان و دانشمندان»  را كپي كرده و بعد در وبلاگ خود بگذاريد. البته يادتان نرود كه هرگونه اسمي از اين فرد را حذف كنيد و آخرش هم بنويسيد« نوشته شده توسط خودم وقتي كه در يك شب باراني بي خوابي به سراغم آمده بود.»

4-    از آنجا كه بيشتر وبلاگ ها فقط يك دفترچه خاطرات الكترونيكي هستند، مي توانند حس فضولي آدم را به خوبي ارضاء كنند و يك حالي بهت بدهند كه چشمات گرد بشه.

5-     مي‌گوييد نه، پس اينو حتما بخونيد« اگر مي خواهيد بدانيد كه در زندگي كي، چي مي‌گذره بهترين كار اينه كه يك سري به وبلاگش بزنيد. در صفحه اولش يك چيزايي دستگيرتون مي شه مثلا اينكه ديروز كجا بوده يا با كي بوده. بعد اگه خواستيد بدونيد كه رابطه اش با اون فرد تا چه حد بوده مي تونيد يه سري به كامنت هاش بزنيد. از لحن نوشتن كامنت ها هم يك چيزهايي دستگيرتون مي شه و با خواندن كامنت اون فرد مي فهميد كه اين دوتا تا چه حد با هم دوست هستند.و در آخر وقتي خواستيد بدونيد كه اون فرد اصلا كي هست مي تونيد به آدرس وب سايتي كه در كامنت اون آمده برويد تا زنجيره فضولي شما تكميل بشه تازه با خوندن وبلاگ او مي تونيد اطلاعات خصوصي ديگري از او به دست بياريد و حتي ممكن مچ اونو بگيرد اگر همزمان با شخص ديگري هم دوست باشه.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 18:7 توسط راوی |

وقتي همه چيز قاطي مي شود

وقتي زمان حال، گذشته و آينده با هم قاطي شوند فكر مي كنيد چه اتفاقي بيافتد. يكي از اتفاقات جالب در اخبار حوادث روزنامه ها مي افتد. مي گوييد نه، اخبار روزنامه هاي منتشر شده در تاريخ پس فردا را ببينيد.

ماموران پليس در يك عمليات غافلگيرانه موفق شدند مردي به نام سعدي را كه با معرفي خود به عنوان شاعر معاصر اقدام به اغفال پسربچه ها مي كرد دستگير كنند.

پليس در بازرسي از يك دستگاه گاري 206 ، هزاران خمر شراب كشف كرد.  راننده گاري كه خيام نام دارد در بازجويي ها گفته است كه « پر كن قدح باده كه معلومم نيست  اين دم كه فرو برم، بر آرم يا نه»

رمال دغل باز پس از ماه ها تحقيقات پليسي به دام افتاد. فردوسي متهم است كه با ايراد افسانه هاي عجيب و غريب و فريب مردم اقدام به فروش داروي قلابي رويين تني به آنان مي كرده و به اين ترتيب ده ها نفر از مردم زابل را به كشتن داده است. پس از آنكه اين مرد به دار مجازات آويخته شد مشخص شد كه وي پسر عزراييل بوده است.

مردي به نام اكبر قزويني ، معروف به مولانا جلال الدين محمد بلخي يا همان مولوي به اتهام تعرض به مردي به نام شمس الله دستگير شد اما در زندان توانست به مقام عرفان رسيده و حافظ كل مثنوي معنوي شود.

پليس همدان مردي را كه بدون بر تن كردن لباس در خيابان ها مي چرخيد و همه را نفرين مي كرد بازداشت كرد. اين مرد كه به بابا طاهر عريان معروف است ، هم اكنون در بازداشت به سر مي برد.

اعضاي يك باند چهار نفره كه اقدام به ربودن زنان و دختران جوان كرده و آنها را مورد آزار و اذيت قرار مي دادند به دام افتادند. متهمان كه آقا، محمد، خان و قاجار نام دارند پس از دستگيري به رختكن پليس منتقل و در آنجا باعث تعجب و حيرت زده شدن ماموران شدند. به طوري كه تعدادي از ماموران همانجا سكته كردند و مردند.

بقيه اخبار را شما حدس بزنيد.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:30 توسط راوی |

چه جشنواره ای ،عجب داوری

 

 نیروی انتظامی چند روز پیش به طور غیر رسمی اعلام کرد که قرار است به زودی جشنواره خبر حوادث برگزار کند و به نفرات برتر این جشنواره جایزه بدهد. اما از همه جالب تر لیست اسامی داورانی بود که از سوی این نیرو برگزیده شده بودند. در این لیست اسامی بسیاری از خبرنگاران باهوش و بی هوش، باسابقه و بی سابقه و خوش تیپ و بد تیپ به چشم می خورد که به عنوان داور معرفی شده اند. اگر به این لیست نام هیئت رییسه داوران ، کمیته های فنی و غیر فنی و معاونان آنها را هم اضافه کنیم فکر می کنم رقابت تنها بین دو یا سه خبرنگار باقیمانده صورت بگیرد که مشکل بزرگی به وجود می آورد. چرا که اگر تنها سه خبرنگار برای رقابت باقی بمانند آنوقت نفرات چهارم و پنجم را چگونه انتخاب باید کرد؟ برای حل این مشکل چند راه وجود دارد.

اول: تعدادی از متهمان نیز در این رقابت حضور یابند که هم رقابت جالب تر شود و هم شرکت کنندگان بیشتر.

دوم: به متهمان برگزیده می توان شاه کلید طلایی یا سلول با امکانات سونا و جکوزی جایزه داد تا سطح رقابت نیز بالاتر رود.

سوم: بهتر است خود داوران هم در مسابقه شرکت کنند. چرا که در این صورت آنها که فقط خودشان را قبول دارند می توانند از حق رای خود استفاده کنند.

چهارم: به رشته های مسابقه می توان خالی بندی ، تملق و سوتی را هم اضافه کرد تا شرکت کنندگان اعم از داوران و غیره ، آثار بیشتری برای ارایه داشته باشند.

پنجم: یک نفر انتخاب شود که بر کار داوران نظارت داشته باشد و یک نفر دیگر هم برگزیده شود تابرکار آن یک نفر نظارت کند و فرد دیگری هم باشد تا ناظر قبلی پارتی بازی نکند و یکی دیگر هم بیاید تا به کار قبلی رسیدگی کند و یکی هم باشد تا......

ششم: در این مرحله پیش بینی می کنیم که کدام تیترها جایزه می گیرند.

 

پلیس قبل از آن که سارق فکر سرقت داشته باشد او را دستگیر کرد.

با زیرکی ماموران برملا شد: دستگیری قاتلی پس از گذشت 200 سال از جنایت

متهم : من از باهوشی کارآگاهان شاخ درآوردم

ماوران رشوه هزار تومانی را رد کردند.

گلوله ماموران پس از برخورد با عابر پیاده سارق فراری را زمین گیر کرد.

 

هفتم: در این قسمت پیش بینی می شود به نفرات بگزیده چه جوایزی اهدا می شود

سفر زمینی به اقیانون آرام

بلیط رایگان برای رفتن به نمایشگاه لباس بانوان

یک جلد کتاب جرم شناسی تالیف نیروی انتظامی

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 13:18 توسط راوی |

هشت دلیل

طی روزهای اخیر دو سرقت مسلحانه از مشتریان بانکها در تهران صورت گرفت  که توجه همه فرضیه دانها ، فرضیه بافها و فرضیه چینها را به خود جلب کرد. آنها براین عقیده اند که این دو سرقت توسط یک باند رخ داده و پلیس باید به دنبال سارقانی بگردد که همراه خود اسلحه دارند و می خواهند به مشتریان بانکها دستبرد بزنند. اما برای تنویر بیشتر افکار عمومی و علت وجود این فرضیه، در اینجا به ذکر نکات مشابهی می پردازیم که در این دو سرقت وجود داشته است.

1- در هر دو سرقت، سارقان قصد دزیدن پولها را داشتند و مثلا برای دیدن دوست یا پرداخت قبض تلفن به بانک نرفته بودند.

2-در هر دو مورد سارقان قبل از شلیک گلوله اسحله خود را زیر پیراهنشان پنهان کرده بودند و مانند کابوی ها آن را به کمربندشان آویزان نکرده بودند.

3- در هر دو سرقت سارقان برای آنکه توجه کسی را به خود جلب نکنند لباس بر تن داشتند و مثلا با شلوارک یا رکابی از ماشین پیاده نشده بودند.

4- سارقان پس از هر دو سرقت پولها را دزدیده و پا به فرار گذاشته  و منتظر نمانده بودند تا ببینند بعد از سرقت عکس العمل پلیس و مردم چه بوده است.

5- در هر دو سرقت پلیس دیر به محل حادثه رسید که این نشان می دهد سارقان در هر دو سرقت یکی بوده اند.

6- در هر دو سرقت اسلحه سارقان عمل کرده و پس از فشار دادن ماشه گلوله شلیک شده است.

7- در هر دو سرقت مشتریان بانکها درست از داخل بانک بیرون آمده بودند و مثلا از سبزی فروشی یا ساندویچی خارج نشده بودند.

8- در هر دو سرقت سارقان در ساعات اداری و کاری بانک دست به سرقت زده اند و مثلا ساعت 10 شب وارد عمل نشده اند.

با این نکات مشابهی که عنوان شد، ملاحظه می کنید که حدس فرضیه دانها، فرضیه بافها و فرضیه چینها درست بوده و به طور یقین می توان گفت که سارقان اعضای یک باند بوده اند.

 

اینترنت

این روزها وضعیت اینترنت بدجوری حال همه ما را گرفته است. انگار از وقتی اینترنت وارد ایران شده، کمال همنشین در او هم اثر کرده و به این روز افتاده. یک روز می بینی فیبر هست و کابل خراب است. یک روز کابل و فیبر هردو درست کار می کنند ولی  سایت بالا نمی آید و روز دیگر همه چیز مرتب است و تو می خواهی با خیال راحت پا به این دهکده جهانی بگذاری که سگ نگهبان(فیلترینگ) طوری پاچه ات را می گیرد که اربده کشان از راهی که رفته ای برمی گردی وهر چه سریعتر از اینترنت خارج می شوی. خب حالا فکر کنید آن خبرنگار زحمتکش که می خواهد از زحمات خبرنگار زحمت کش دیگری استفاده و صفحه خود را پر کند با چه مشکلاتی روبه رو است. مخصوصا اینکه این روزها بیشتر خبرنگاران زحمتکش از نوع اول سعی می کنند با استفاده از زحمات خبرنگاران زحمت کش از نوع دوم صفحه خود را بچرخانند.        

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 14:8 توسط راوی |

 
[ today] [lastday ] [all ] [totalpost ] [totalcomment ] [ generation]